X
تبلیغات
رایتل

96/8 اولین نیمرو...

شنبه 31 تیر 1396 15:34 نویسنده: دریا نظرات: 0 نظر چاپ

...سه شنبه ها روز خوشبختیه...

سه شنبه ای در تابستان 96،... روز قبل نتوستم ناهار امروز پسرم را آماده کنم، صبح با عجله برایش شنیسل مرغ گذاشتم... وقت ناهار، نیمی از آن را خورده بود و نیمی دیگر مانده بود گویا کمی سفت شده بود...

تلفن کرد و گفت : جای آرد برنج کجاست میخوام برای خودم فرنی درست کنم.

آرد برنج تموم شده بود خواستم راضیش کنم به خوردن انچه در یخچال یافت میشه...خواستم براش سفارش غذا از بیرون بدم ....

هیچ یک را نپذیرفت ...اصرار داشت اشپزی کند ...نیمرو درست کند ...مجبور شدم از راه دور همراهیش کنم ...تا خیالم راحت باشد...


اینم اولین نیمروی آرمانی در یکی از سه شنبه های تیر 96...


96/7 کشتن گربه بده ، موش خوبه ؟؟؟؟

شنبه 31 تیر 1396 14:01 نویسنده: دریا نظرات: 0 نظر چاپ

... پسرم در مورد اینکه چنانکه راننده ای، با پیاده ای برخورد کند و پیاده بمیرد...ازم سوال کرد.

گفتم اگر راننده گواهینامه داشته باشه و اتومبیلش هم بیمه شخص ثالث داشته باشه ، بیمه، دیه ای به خانواده فرد فوت شده پرداخت می کنه و همین.

پرسید یعنی برای راننده مجازاتی نیست؟ گفتم مجازاتش پرداخت دیه است البته عذاب وجدانش میمونه باهاش.

گفت: نه دیگه شلوغ نکن، مهم اینه که با دیه مشکل حل میشه...

گفتم اره، اگه آدم توان مالی پرداخت دیه را داشته باشه با دیه مشکل ظاهری حل میشه ولی ، بالاخره آدم ، سبب مرگ یه انسان شده ، من اگه یه گربه را هم زیر بگیرم ناراحت میشم چه برسه به یک انسان .(نمیدونم چرا مصمم بودم متوجه اش کنم که فقط جنبه قانونی قضیه نیست و درگیری آدم با خودش و عذاب وجدان هم مهم هست )...

گفت: پس چطور اون سال که رفتیم تعطیلات خرداد، چغاخور، تو اون خونه ای که اقامت داشتیم موش بود، اون وقت تله موش گذاشتین و موش ها را کشتین و راحت خوابیدین؟ چطور یه سوسک می بینین تا با دمپایی له اش نکنین ول نمی کنین و عذاب وجدان هم ندارین ، چطور....چطور ....


... جوابی نداشتم بهش بدم .گمونم عذاب وجدان مون هم نسبیه ....


پ ن: خاطره ای از  یکی از روزهای تیرماه 96


96/6 اولین ماست؟؟!!

شنبه 13 خرداد 1396 12:04 نویسنده: دریا نظرات: 3 نظر چاپ

شیر را گرم کردم، بعد از به جوش آمدن منتظر ماندم تا بیست دقیقه ای  بجوشد می خواستم ماستی که از آن تهیه می کنم سفت باشد و آب ندهد.....شیر گرم را در کوزه سفالی دهان گشادی ریختم و منتظر ماندم تا دمایش پایین بیاید و ولرم شود...آرمان را صدا کردم گفتم بیاید و ببیند به او توضیح دادم و نشان دادم که دو قاشق ماست را با کمی از آن شیر ولرم در کاسه ای هم زدم و به آن شیر اضافه کردم و درب را گذاشته و سپس با حوله ای ظرف را پوشاندم...گفتم که باید دما به تدریج پایین بیاید تا ماست درست شود....

پرسید :" اون دو قاشق ماستی که به عنوان مایه زدی چطور درست شده؟"

متوجه سوالش نشدم لذا گفتم ماست چوپان بود که از مغازه خریده بودم...

گفت:" منظورم اینه که اگه روش تهیه ماست این بوده، اون دو قاشق ماستی که به عنوان مایه میزدند چه جوری درست شده؟؟؟"

......


پ.ن: این خاطره مربوط به یکی از روزهای اردیبهشت 96 بود (ماه پیش)...

برچسب‌ها: روزهای آرمانی

96/5 و خدا ؟؟

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 16:12 نویسنده: دریا نظرات: 0 نظر چاپ

میگم دیشب خواب سنگینی بودی، سعی کردم بیدارت کنم برای خوردن قرص....ولی همه اش می گفتی تو رو بخدا بزار بخوابم... و آخر سر هم  نتونستم بهت دارو بدم خوابیدی...

میگه: من گفتم تو رو بخدا؟؟ مطمئنی؟؟

میگم : حالا چه فرقی میکنه ...دقیقاً یادم نیست ...مقاومت میکردی در برابر تلاش من برای بیدار کردنت..

میگه: فرق می کنه...آخه هنوز بودنش برام ثابت نشده که به او قسم بدم...

برچسب‌ها: پسر فیلسوف

96/4 یه سوال دارم جواب میدی؟

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 16:02 نویسنده: دریا نظرات: 0 نظر چاپ


حدود ساعت 13 بود که مثل روزهای دیگه، منتظر بودم و موبایلم به صدا دراومد...آرمان بود که مثل هر روز زنگ زده بود تا بگه رسیدم خونه....این کار هر روزش هست که از مدرسه رسید اول به من خبری میده...بیشتر وقتها تلگرافی میگه" رسیدم، گشنمه، خدافظ" و میره تا غذاشو گرم کنه ....

آره موبایلم به صدا دراومد خدا را شکر....مثل روزهای دیگه به سلامت رسیده بود خونه....کمی از مدرسه اش گفت از اینکه کوروش میگه کدوم کاندیدا بهتره و صفریانی میگه اون یکی بهتره و از این حرفهای معمولی....بعد یه دفعه پرسید:"یه سوال دارم جوابمو میدی؟؟" مردد گفتم آره...نگران بودم سوال بکنه در مورد اینکه به کی رای میدی و ...و من شرایطشو نداشتم در این مورد حرف بزنم...باز پرسید:"سوالمو جواب میدی؟"....گفتم اره، بگو ببینم سوالت چیه؟

گفت:" آخه، چرا من اینقد دوستت دارم؟؟؟؟"

...