ماه پیشونی  و آرمانش ...
ماه پیشونی  و آرمانش ...

ماه پیشونی و آرمانش ...

6-سرود کریسمس

عصر پنجشنبه -19 شهریور- از شهر کتاب آرین  کتاب سرود کریسمس چارلز دیکنز را انتخاب کرد. یک ساعت آخر شب 35 صفحه از آن را خواند و روز جمعه صفحات باقیمانده کتاب را...کلاً در دو و نیم  ساعت ، کتاب 103 صفحه ای را خواند... و خلاصه آن را در دفترش  نوشت. قبل از اصلاح غلط های املایی از صفحه دفترش عکس گرفتم...

می پرسم از کدوم قسمت کتاب بیشتر خوشت اومد میگه: "از روح حال. چون دوست ندارم آینده ام را بهم خبر بدهند اگر بد باشد در روحیه ام اثر میگذارد. به گذشته هم کاری ندارم ولی با حال زندگی میکنم..."

اینم بگم : سال گذشته خلاصه شده ای از کتاب "آرزوهای بزرگ" دیکنز را درقالب یکی از کتابهای طلایی خوانده بود ولی از آنجا که "سرود کریسمس" از مجموعه رمانهای کلاسیک برای نوجوانان از نشر افق  را در قالب کتابهای بزرگانه! می داند دوست دارد بگوید اولین رمانی که از چارلز دیکنز خواندم :"سرود کریسمس."



امروز، کارتون اسکروچ و نیز انیمیشن سه بعدی آخرین سال نو (2009) را که هر دو بر اساس این رمان هست برایش دانلود کردم. (در ضمن دوست دارد اول کتاب را بخواند بعد فیلم یا انیمیشنی که از آن ساخته شده را ببیند)...



پ.ن: به کتابی که خوانده نمره 19 از 20 داده. (نگارش ساعت و نمره دهی را به گونه ای نوشته که باید توضیح می دادم ...گمونم در نوشته های بعدی ، گویاتر منظور خود را بیان کند)

5- به کجا می رویم؟

تولد یک:

آرمانی  می پرسد: حق با کیه؟

-         کدوم حق؟


آرمانی:  اون روز که برای تولد پارسا ،  من و امیر و کوروش و ارشیا دعوت بودیم شهربازی ، بابای پارسا کارتی را شارژ کرده بود برای همه مان... در یکی از بازیها ، امیر برنده شد و دستگاه به او خرس کوچولویی جایزه داد. پارسا برداشت و گفت مال منه ، چون بابای من کارت را شارژ کرده. و امیر میگفت مال منه، چون من این بازی را برنده شدم ولی پارسا می گفت اگر کارت نداشتی نمیتونستی بازی کنی. امیر می گفت اگر کارت داشته باشی ولی برنده نشی چی ؟...

حال به نظر تو حق با کدومشونه؟

-         تو نظرت چیه؟

آرمانی: اول تو بگو..

-         به نظر من ، اگر بابای پارسا کارت را شارژ کرده، فقط برای پسر خودش که نبوده، شماها مهمون پارسا بودین، پس خرسی را بهتر بوده که امیر برداره....وانگهی اگر با منطق پارسا بخواهیم عمل کنیم، پس موقع بازکردن هدیه های تولد، وقتی پارسا از دیدن هدیه امیر ذوق زده میشه، امیر میتونه هدیه اشو برداره و بگه مال خودمه، پدر و مادر من پول اینو دادن... در حالیکه پدر و مادر امیر آن را به عنوان هدیه برای پارسا خریدن...پس کارت شارژ شده هم هدیه ای از طرف والدین پارسا بوده برای شماها که به تولدش دعوت بودین و در اون بازی همون طور که میگی امیر برنده شده...

آرمانی : دقیقا منم نظرم همین بود ولی،

ولی چی؟

ولی بابای پارسا حق و خرسی را به پسر خودش داد!

 

 

تولد دو:

آرمانی: تولد خیلی خوش گذشت ، از اون تولدها بود که من دوست دارم، از این عموها و خاله های لوس هم دعوت نکرده بودند که بیان بچه ها را سرگرم کنند...مامان آریا خیلی مهربون بود و ما کلی بازی کردیم حتی قایم موشک بازی تو خونه شون، میرفتیم تو دستشویی و حموم هم قایم میشدیم. ...صندلی بازی هم کردیم، که من و آریا به فینال رسیدیم ولی در فینال ... ، به محض قطع موزیک، من جلوی صندلی بودم اومدم بشینم ولی یهو صندلی غیبش زد بابای آریا از زیر من کشید و گذاشت جلوی پسرش...

مامان، یه وقت ، در تولد من از این کارا نکنید ها، من نمیخوام برنده ام بکنین که تولدم بهم بیشتر خوش بگذره، برنده شدن باید عادلانه باشه ، برنده شدن این جوری توهین کردن به منه...

 

 

تولد سه:

این مورد سوم دیگه از خاطرات پنج سال قبل من و آرمانیه،....تولد یکی از دوستانش بود در یکی از این کیدز کلابها، ...در بخشی از تولد ، همه ی بچه ها به شکل حلقه ای بزرگ کنار هم ایستادند و یه بادکنک بود با پخش موزیک بچه ها بادکنک را دست به دست هم می دادند، اگر موقع قطع موسیقی بادکنک دست هر کس بود، او حذف میشد...آرمان و پسر میزبان که تولدش بود به آخر رسیدند (بماند که درطول بازی دو سه بار در حق میزبان ارفاق شد) ...و در دور آخر با قطع موسیقی ، بادکنک دست آرمان نبود ...ولی بالاخره در دست آرمانی به این بازی خاتمه دادند وکلی شادی و فیلم از قهرمان شدن میزبان...

که این نوع بازی، برای من تازگی داشت. اولین بار بود که می دیدم و می شنیدم که بازی به قصد شادکردن و خاطره انگیز کردن روز تولد میزبان بوده و نه یک سرگرمی کودکانه ...و چون پسرکم کوچولو بود و تقریبا از این مساله ناراحت شده بود بهش توضیح دادم .... (ولی کلا نفهمیدم که چرا برای شاد کردن و خاطره انگیز کردن یک روز برای کودکی، باید دل کودک خردسال من بشکند...!!!)

و متاسفانه می بینم این شیوه رفتاری ناپسند دارد روز به روز در این اجتماع به عنوان یک ابتکار ارزشمند!!! جا باز می کند ....

راستی به کجا می رویم ما ؟؟؟؟

 

 

4- روابط بی قید و شرط

معلم زبانش هر جلسه یه کوییز میگیره،


پسرم تمرینش کم بوده ، دلواپسه...


انگشت کوچیکه دستشو حلقه میکنه و میگه : قول میدی نتیجه اش هر چی شد، در روابط رمانتیک ما هیچ شکافی ایجاد نکنه ؟!


3- و باز این روزهای ما...

ظهرروزیکشنبه هشتم شهریور...

تلفن کرده میگه : مامان ؛ بستن بند کفشمو تمرین کردم، درسهای ویولن wagon wheels را هم تمرین کردم ، فلش کارتهای صورتی سلفژم را خوندم؛ نیو وردز هام را هم هر کدوم یه سطر نوشتم برای هر کدوم یه جمله هم نوشتم، دو قسمت عصر حجر دیدم، ناهارم را هم گرم کردمو و خوردم ، ظرفم را هم شستم،

الانم میخوام در مورد تاریخ هخامنشیان بخوونم، بعد باز گره زدن بند کفشمو تمرین کنم ، بعد یه کارتون ببینم بعد با عروسکهام (شامل بن تن و شخصیتهاشو با اسفنجی و سوپرمن و ...) کمی بازی کنم ، بعد ویولن درسهای string tunes را تمرین کنم و اگه ممکنه شما یا تلفنی بخوونم برات، یا اینکه کمی زود بیایید تا در انجام تمرین workbook  و activity book ام راهنمایی ام کنید بعد کلاس زبان برم...

باهاش حرف میزنم بعد میخوام خداحافظی کنم

میگه: البته  یه کار مهم دیگه؛

میگم: بفرمایید

میگه: "دوستت دارم " این مهمترین کار ه !

میگم : دقیقاً،....منم پسرم...

میگه: و البته "عشق" مهمترین چیز تو زندگیه!

 



اصرار داشت که براش کفش بندی بخریم چون بزرگ شده....کفش بسکتبال براش خریدیم قرار شده اول حسابی تمرین گره زدنو بکنه بعد بپوشه....

2 -کمی از این روزها

سه هفته به پایان تعطیلات تابستانی مانده، چقدر سریع گذشت...انگار همین دیروز بود که می گفتم تابستان امسال غروب ها ، آرمان را به پارک شکوفه خواهم برد... هر ماه پارک آب و آتش خواهم برد ... جمعه ها به کوه و ....

ولی چند درصد این آرزوها عملی شد؟ کمتر از ده درصد...شاید...

دو روز آخر هفته ای که گذشت ... پنجشنبه رفتیم بازار تجریش...آرمان ازخرید خوشش نمیاد ولی بزرگ شده می گفت هر چی دوس داری بخر با حوصله . من تافته جدابافته نیستم!...

اومدیم خونه... مشغول بازی شد...بعد از ظهر به من در تی کشیدن کف آشپزخانه کمک کرد ...ویلون زد ... بعد نشستیم به عصرونه با چایی که آرمان برایمان آورد، عاشق این کار است... غروب با پدر به استخر رفت... شب اخرین قسمت تله تیاتر بازرس کل گوگول را دیدیم... خوشش میاد مثل مهدی.. ها.شمی در اون نمایش بگوید واینک نوبت مازر است که سخن بگوید...

جمعه پدرش گفت بریم پارک سپهر، اسکیت بازی ...

و پسر گفت :"بزرگ که شدم مثل جان .. کری.. صبح ها میرم دوچرخه سواری، آخه دوچرخه سواری خیلی دوست دارم (یه خبر از جان و حادثه دوچرخه سواریش سه ماه قبل شنیده، حالا فکر میکنه جان .. صبحشو با دوچرخه آغاز میکنه) میخواهم برم پارک نزدیک خونه دوچرخه سواری...

ده و نیم صبح رفتیم پارک نزدیک خونه ؛ ...دوچرخه سواری می کرد و من تماشا میکردم ...بعد ده دقیقه اومده میگه آفتاب اذیتت میکنه مامان؟ میخواهی من وایسام و تو زیر سایه من وایسی اذیت نشی؟

بعد ده دقیقه یکی از رکابها ی دوچرخه دراومد ...مجبور شدیم دوچرخه را تعطیل کنیم رفتیم سراغ وسایل ورزشی زرد رنگ پارک... کمی ورزش کردیم بعد راه افتادیم به سمت خونه...اصرار داشت دوچرخه را خودش ببرد هفت هشت پله خروجی پارک را هم خودش دوچرخه را بالا کشیده ...و نمی گذاشت کمک کنم می گفت خسته می شوی،  کمی از وظایف مادرانه ات کم کن و شاد باش... ازبستنی مورد علاقه اش (با طعم قهوه ) هم چشم پوشی کرد وگفت میریم خونه از همون وانیلی تو فریزر بده...نمی خوام خسته بشی تا اون سوپرمارکت ...بعد میگه خیلی دوستت دارم اندازه بیست تا قلب خودت...بعد میگه اگه بزرگ شدم اندازه پرفسور. سمیعی ..هم معروف بشم و برام از آمریکا هم دعوت نامه بیاد باز آرمان، آرمانه ...

در خانه ساعتی بعد بغض کرد که موی بلند اذیتم میکنه با پدر به سلمانی رفت...

عصر ویلون تمرین کرد ...عصرونه شیرینی ناپلیونی خورد که خیلی دوست داره... و شب ساندویچ چیزبرگر ...

یک ونیم شب سرفه داشت ...کمی سرماخوردگی...سرفه ها بدخوابش کرده بود صفحاتی از کتاب بیایید کمی با هم بخندیم را خواند ، آب نمک غرغره کرد و نزدیک سه خوابش برد...

و امروز شنبه 8 صبح بیدار شده بود...صبحانه و مرتب کردن تختخواب ... کارتون...تمرین زبان....بعد تلفن خانه به صدا درامده ، یکی از آنسوی خط گفته گوشی را بده به پدرت...

نگران بهم زنگ زده که من تلفن خونه را الان قطع می کنم هر وقت با شما کاری داشتم تلفن را وصل میکنم و زنگ میزنم...اخه می ترسم باز زنگ بزنند من چیکار کنم اگر....

میگم خوب چرا اسمشو نپرسیدی ...

حدود دو و  نیم ساعت نگران بوده و تلفن را قطع کرده بود ....ساعت حدود دو، بانک بالاخره وقتی ناامید شده از عدم پاسخگویی منزل ...به موبایل پدرش زنگ زده... و نگرانی خانوادگی ما رفع شده...

ساعت یک ظهر میخواستم مرخصی بگیرم و برم خونه...ولی پشت تلفن میگه مامان؛ بزرگش نکن ، من میتونم با ترسم کنار بیام؛ پا نشی بیایی خونه ها...من تلفنو قطع میکنم هر وقت باهاتون کار داشتم به پریز می زنم و ...

و امروز هم گذشت ...و من فکر میکنم که با همه ی بزرگی اش و همه مثلها و حرفهای فلسفیش هنوز کودک است کودکی که هنوزشمع ده سالگیش را فوت نکرده است...